لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین
و ذوالنون (یونس) را به یاد آور ، آن گاه که خشمناک از میان قوم خود رفت و
پنداشت که هرگز بر او تنگ نمی گیریم . سپس در تاریکی ها صدا زد : هیچ
خدایی جز تو نیست ، تو منزه هستی و من از ستمکارانم .
ما دعایش را مستجاب کردیم و او را از اندوه نجات بخشیدیم و مومنان را این
چنین نجات می دهیم .
قصه ی یونس را می خوانم و تعجب می کنم .چقدر آدمها عجیبند . حتی
وقتی پیامبرند ،باز هم عجیبند .باورم نمی شود، یعنی یونس با تو قهر کرد ؟
یعنی از تو دلخور شد و رفت ؟ از تو فرار کرد ؟ کجا رفت ؟ با آن کشتی کجا
می خواست برود ؟ جایی که تو نباشی ؟!
یعنی یادش رفته بود که تو همه جا هستی ؟ چه در کشتی ، چه در دریا و
چه در شکم ماهی ....
یونس پیامبر، چون به آن کشتی پر از مردم گریخت ، قرعه زدند و او قرعه را
باخت . او را از کشتی به دریا انداختند و ماهی او را بلعید و در آن حال زار
بود که خود را سرزنش می کرد . پس اگر از گروه تسبیح گویان نبود ، تا روز
قیامت در شکم ماهی می ماند . پس او را که بیمار بود به خشکی افکندیم
و بر فراز سرش بوته ی کدویی رویانیدیم و او را به سوی صد هزار نفر یا
بیشتر ( به پیامبری) فرستادیم . صافات آیات 139-147
...در این قصه ماهی یعنی تنهایی ، یک تنهایی سیاه و وحشتناک . اما در
همین تنهایی است که یونس یاد تو می افتد و دوباره به نور و ساحل و
روشنایی می رسد ...........
اگر یونس به اشتباهش پی نمی برد ، اگر عذر خواهی نمی کرد و تو او را
نمی بخشیدی ، باید تا ابد در شکم ماهی می ماند ...
قصه ی یونس ، قصه ی همه ی آدمهاست . شاید خیلی از آدمها تا ابد در
شکم ماهی می مانند و هیچ وقت هم نمی فهمند که دارند در شکم سیاه
یک ماهی ، ته ته یک اقیانوس تاریک زندگی می کنند.
خدایا مواظبمان باش و نگذار چشمهایمان به سیاهی اقیانوس و تاریکی
شکم ماهی عادت کند ...
خدایا یادمان بده که بدانیم ،بفهمیم و با اعماق وجودمان لمس کنیم که تو
همه چیز و همه کس را می بینی........
الهی آمین

