الهی!
![]()
آب زمزم را ![]()
کوه حرا را ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
الهی آمین ![]()
عرفه ی عارفان ره یافته ی کوی دوست ![]()
![]()
![]()
الهی!
![]()
آب زمزم را ![]()
کوه حرا را ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
الهی آمین ![]()
عرفه ی عارفان ره یافته ی کوی دوست ![]()
![]()
![]()
اللهم انی اسئلک یا من هو اقرب الی من حبل الورید
خدای من ! اگر بهترین یار نبودی ، من نالایق بدترین بنده نبودم !
اگر بهترین ستار نبودی ، بدترین گنهکار نبودم !
مهربانا ! باری که بر دوش هامان نهادی کشیدنش دشوار است ، آن چنان که ، نه تنها اشک آدم را در می آورد که جگرمان را هم آتش می زند .
خدایا ، به چه فکر می کنیم ؟ چرا این قدر بی رحم و سنگدل شده ایم ؟ چرا از درد های هم بی خبریم؟ خدایا ! چرا خودمان را در خواسته های پوچمان حبس کرده ایم و توانی برای گریز از میان این میله های آهنی نداریم .
دست های مهربانی نداریم تا گره های کور دیگران را باز کنیـم ، گور خود را در خویش کنده ایم و خود را خاکسپاری کرده ایم . یا به یادت نیستیم یا تو را نشناخته ایم ، یا نفهمیده ایم چه خواسته ای .
خدای خوبم ! رهایمان نکن که رهایی از یادت گرفتاری در طوفان است .
ای خدا ! امشب آتشم خاموشی ندارد ، امشب دلم آرامشی ندارد ، امشب حقارتم را یافته ام ، امشب دلم به یادت بال بال می زند ، روحم در هوایت بال ندارد که بزند ، دارد ؟ نه ، اما پای شکسته و مجروح دارد که لنگ لنگان چند قدمی بردارد ، به شدت به زمین بخورد و دوباره برخیزد و باز بر خاستن و تکرار سقوط درد بار ....
دلدار من ! جرقه های آتشین گنهکاری را بنگر که از خود می ترسـد ، می لـرزد و تو را می جوید .
زاری کنان بر درگهت نشسته ام میدانی ؟!
معبود من ! بدم در تنی که از وحشت تاریکی بی تو بودن اشک می ریزد .
سبحانک لا اله الا انت ، اللهم انک تجیب المضطر و تکشف السوء، و تغیث المکروب ، و تشفی السقیم و تغنی الفقیر ، و تجبر الکسیر و ترحم الصغیر ، و تعین الکبیر و لیس دونک ظهیر و لا فوقک قدیر و انت العلی الکبیر ....
ای دارنده ی تمام زیباییها ! من با عقل ناقص خود از تو کامل بزرگ چه بخواهم ؟ جز اظهار عجز و لابه ؟
سمیعا ! اگر تنها سخن زبان را می شنیدی نه حرف دل را ، بی زبان چه می کرد ؟
او که گنگ اســت رازهای دلــش را و درد های ضمیــرش را و نیازهایـش را چگونه با تو می گفت ؟ اما فقط کافی است خواسته ای از دل بگذرد و صدای پایش در دالان های دل بپیچد ، همین استماع برای تو کافیست ، چه رسد به این که امشب گدایان رو سیاه را ناامید از درت برگردانی !
الهی ! خودت گفتی هر کس که در شبهای قدر بخشیده نشد ، در روز عرفه به سراغ من بیاید و توبه کند که من دعای دعا کننده را به هنگامی که مرا بخوانند ، اجابت می کنم ،
توابا ! در این شب و روز عزیز عذرم را بپذیر که امشب کوچه پس کوچه های اعمال و نیاتم را زیر پا می گذارم و برای چشمانم اشک هدیه می آورم ، قلمم با خون دل می نویسد اما دلم بسیار خونین تر است .
خدای من ! تنها یاور من تویی که دست رد زدن بر سینه ی محتاجان رسمت نیست .
تو سریع الرضایی، بگذر از من .
تو من اسمه دوایی ، دوایم بده .
تو ذکره شفایی ، شفایم بده .
یا نورالمستوحشین فی الظلم
یا کریم العفو ، یا تواب ، یا تواب ، یا تواب ....
هوالعزیز
هیچ وقت دیر نیست، هیچ کس هم بد آفریده نشده است، و........ چنان هم نیست که راه ها بسته باشد و پیش رویمان جز بن بست وجود نداشته باشد. ولی، از سوی دیگر هم نمی خواهیم توان، ظرفیت، استعداد و لیاقت موجود برتری به نام انسان را زیر خروارها «نمی شود» و «نمی توانم» و « کار از کار گذشته است» و ..... دفن کنیم .
کرامت و ارزش انسان به همین است که می تواند از زیر بسیاری لایه ها و پرده ها و موانع، سر برآورد، ببالد، بروید و برآید. روییدن هم، کار هر چیزی است که حیات دارد. از سنگ و دیوار، کسی امید و انتظار رویش ندارد، ولی از گیاه، چرا.
و از انسان، بیشتر؛ چرا که انسان، علاوه بر حیات گیاهی و حیوانی، که با نباتات و حیوانات در این رتبه شریک است، حیات انسانی هم دارد. عمر ما، ارزانتر از کالای مصرفی و اجناس فروشی نیست؛ پس باید محاسبه ای نسبت به سود و زیان در کار باشد. بهشت را به «بها» می دهند نه به «بهانه»!
راست است که دین داری دشوار است، به خصوص در آخرالزمان، که هم چون نگه داشتن آهن گداخته در مشت است،
ولی........ بهشت نیز، در پی مجاهدتها، صبر ها و مقاومتها فراهم می آید.
و دوزخ؟....... آن نیز ثمره ی بی اعتنایی به حق، حلال خدا رو حرام کردن و حرام خدا را حلال کردن و بی مبالاتی نسبت به مرز های «روا» و « ناروا » است.
تو با چه کسی طرف حسابی؟ و باید پاسخ گوی که باشی؟..... خدا، یا مردم؟
قطعاً خدا... پس سر دوراهی خواسته ی خدا و پسند مردم، کدام را باید برگزید؟ آن چه دل می خواهد، راهی است، و آن چه دین میگوید راهی دیگر. از کدام راه باید رفت؟ آیا تا به حال، به محکمه و محاکمه کشیده شده ای؟ و دشواری بی جوابی را یافته ای؟ و تلخی محکومیت را چشیده ای؟...... لازم نیست دادسرای رسمی دولتی باشد، دادگاه وجدان که همیشه و همه جا بر پاست!
بگذریم..... بیاییم زندگی را جدی بگیریم و آخرت را جدی تر!
آنکه اینجا بسوزد، امید است که آن جا از سوختن در امان باشد.
شب ها همه قدر است، اگر قدر بدانیم!
ما اگر بخواهیم و اراده کنیم می توانیم نو شویم. ان شاءالله
////////////////////////////////
كریما به رزق تو پرورده ایم
به انعام و لطف تو خو كرده ایم
گدا چون كرم بیند و لطف و ناز
نگردد زدنبال بخشنده باز
چو ما را به دنیا تو كردى عزیز
به عقبى همین چشم داریم نیز
خدایا به عزّت كه خوارم مكن
به ذُلّ گنه شرمسارم مكن
به لطفم بخوان و مران از درم
ندارد بجز آستانت سرم
تو دانى كه مسكین و بیچاره ایم
فرومانده ی نفس امّاره ایم
به مردان راهت كه راهى بده
وزین دشمنانم پناهى بده
خدایا به ذات خداوندیت
به اوصاف بى مثل و مانندیت
به لبّیك حجّاج بیت الحرام
به مدفون یثرب علیه السلام
به طاعات پیران آراسته
به صدق جوانان نوخاسته
كه چشمم ز روى سعادت مبند
زبانم به وقت شهادت مبند