یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبراللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
آخرهای بهمن ما رو عاشق می کنه و در حال و هوای عاشقی از دل مشغولی های دیگه گفتن ، آسون نیست. حتی اگه اون دل مشغولی ،عزیز باشه مثل بهار، و شاید به همین خاطره که دستم به بهاریه نوشتن نمی ره. حکایت بهمن و اسفند به حکایت فانوسی می مونه که تموم شب رو، روشن بوده و دم دمای صبح که نفتش تموم می شه ، یکباره شراره می کشه ، شعله اش سرکش تر می شه و بعد خاموش ! ما تو این ماهها حکم همون فانوس دم صبح رو داریم و بی جهت نیست که بزرگترها می گن عاشقی مثل اسپند روی آتیش ، داغ داغه.
حالا که در آتیش قدم زدن و از بارون و بهار نوشتن خیلی هم ساده نیست ، اما بلاخره باید یه بهاریه نوشت و این حرفا دردی رو دوا نمی کنه ، گفتم حالا که ناگزیر به قدم زدن در اسفند امروزم و به یاد نوروز فردا ، شاید بهتر باشه به بالای بالا بلندا اقتدا کنم و رکعتی عشق را به جماعت بذارم ، مگه گشایشی ، فرجی حاصل بشه ، دیدم در بساطم نه از نگاه بارون خورده خبری هست و نه از دل به دریا زدن اثری . گفتم تفالی ، بیتی ، غزلی ، مگه راه رو نشونم بده ، دیدم نه حافظی جلایم می ده و نه حافظانه ای مستم می کنه.
گفتم راه بیفتم از بیراهه به آسمون بزنم . دیدم شب بی فانوس، ترسناک تر از همیشه است و من از گیسوان آویزون شیطون می ترسم. اگرچه سالهاست اون نازکتر از همه آینه ها به من نگاه می کنه . گفتم در این سال نو از همت و خرازی و چمران بنویسم ، آدمائی که با ترکش زندگی کرده بودند اما هیچ وقت آدم آهنی نشدن و حالا هم که دستمون از دامانشون کوتاه شده و سالهاست که راهمون هم جداست ! گفتم از این همه آسمون که در دستهای کوچکم جاریه سهم دلتنگیم رو بردارم و بین اهالی درد تقسیم کنم.
دیدم اونچه قسمت ما می شه کمی تنهایست و فقط تنهائی !
که اگه ما آدما تنهایی رو دوست نداشتیم ، بجای ساختن پل ، دیوار نمی ساختیم . هیچ وقت یادم نمی ره روزهائی رو که برای بهاری شدن زندگیمون ، تو باغچه ای که نداشتیم ، ریحون می کاشتیم و مریمی های کوچه رو پیچ و تاب می دادیم ، به امید روزی که چشمامون تو بهار شکوفه بده .
از اون همه بی بهاری که روزگارمون رو سیاه کرده بود ، دل خوشی نداشتیم و شاید به همین دلیل بود که تا دلت بخواد ریحون می کاشتیم تا سبزبشن ، تا بهار شکوفه بده و شاید از همون روزهای سرسبزی ریحون هاست که دیگه هیچ بهاری برامون تازگی نداره .
دیدم در این خاطرات ، نوروز تکرار ریحون های بی باغچگی منه.
گفتم دلخوشی ها رو نذر این نوشته کنم :
دلخوشی ما، دل بریدن از نگاه هایی است که به آینه ها ختم نمی شن و تکفیر گیسوانی ست که با اقاقی های وحشی بافته نشدن. دلخوشی ما، انکار پریشانی ماهه و ایمان بی دریغ به شانه های خورشید که برادر منه و خواهر صمیمی همه !
خواهری که هر روز پاره های دلش رو به آسمون هدیه می ده تا زخم زمین پیرش نکنه . دلخوشی ما خواب های زلالی است که از پنجره و پرنده پره . خوابهایی که خواب هیچ کس رو آشفته نمی کنه و هیچ نگاه هراسونی رو به در نمی کوبه، خوابهایی که در آنها ، هیچ چشمی دلواپس گم شدن نیست ، خوابهایی که عشق حرف مشترک همه ست!
یکسال تموم گفتیم و نوشتیم و هرگز خسته نشدیم و باز می گوئیم و می خوانیدو یاریمان می دهید. سوگند نا نوشته ای یاد کردیم تا به آنچه وظیفه داریم عمل کنیم.
نوروز رو با یاد همه شهدا و امام عزیزمون شروع می کنیم و از خداوند می خواهیم که این سال نو به بهار ظهور منجی عالم بشریت (عج) متصل گردد. یا صاحب الزمان (عج) ادرکنی
