تبليغاتX
«هركه در زندگي راهنماي حكيمي نداشته باشد، هلاك مي شود. « امام سجاد عليه السلام از خاك تا افلاك

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبراللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

آخرهای بهمن ما رو عاشق می کنه و در حال و هوای عاشقی از دل مشغولی های دیگه گفتن ، آسون نیست. حتی اگه اون دل مشغولی ،عزیز باشه مثل بهار، و شاید به همین خاطره که دستم به بهاریه نوشتن نمی ره. حکایت بهمن و اسفند به حکایت فانوسی می مونه که تموم شب رو، روشن بوده و دم دمای صبح که نفتش تموم می شه ، یکباره شراره می کشه ، شعله اش سرکش تر می شه و بعد خاموش !  ما تو این ماهها حکم همون فانوس دم صبح رو داریم و بی جهت نیست که بزرگترها می گن عاشقی مثل اسپند روی آتیش ، داغ داغه.

حالا که  در آتیش قدم زدن و از بارون و بهار نوشتن خیلی هم ساده نیست ، اما بلاخره باید یه بهاریه نوشت و این حرفا دردی رو دوا نمی کنه ، گفتم حالا که ناگزیر به قدم زدن در اسفند امروزم و به یاد نوروز فردا ، شاید بهتر باشه به بالای بالا بلندا اقتدا کنم و رکعتی عشق را به جماعت بذارم ، مگه گشایشی ، فرجی حاصل بشه ، دیدم در بساطم نه از نگاه بارون خورده خبری هست و نه از دل به دریا زدن اثری . گفتم تفالی ، بیتی ، غزلی ، مگه راه رو نشونم بده ، دیدم نه حافظی جلایم می ده و نه حافظانه ای مستم می کنه.

گفتم راه بیفتم از بیراهه به آسمون بزنم . دیدم شب بی فانوس، ترسناک تر از همیشه است و من از گیسوان آویزون شیطون می ترسم. اگرچه سالهاست اون نازکتر از همه آینه ها به من نگاه می کنه . گفتم در این سال نو از همت و خرازی و چمران بنویسم ، آدمائی که با ترکش زندگی کرده بودند اما هیچ وقت آدم آهنی نشدن و حالا هم که دستمون از دامانشون کوتاه شده و سالهاست که راهمون هم جداست !  گفتم از این همه آسمون که در دستهای کوچکم جاریه سهم دلتنگیم رو بردارم و بین اهالی درد تقسیم کنم.

دیدم اونچه قسمت ما می شه کمی تنهایست و فقط تنهائی !

که اگه ما آدما تنهایی رو دوست نداشتیم ، بجای ساختن پل ، دیوار نمی ساختیم .  هیچ وقت یادم نمی ره روزهائی رو که برای بهاری شدن زندگیمون ، تو باغچه ای که نداشتیم ، ریحون می کاشتیم و مریمی های کوچه رو پیچ و تاب می دادیم ، به امید روزی که چشمامون تو بهار شکوفه بده .

از اون همه بی بهاری که روزگارمون رو سیاه کرده بود ، دل خوشی نداشتیم و شاید به همین دلیل بود که تا دلت بخواد ریحون می کاشتیم تا سبزبشن ، تا بهار شکوفه بده و شاید از همون روزهای سرسبزی ریحون هاست که دیگه هیچ بهاری برامون تازگی نداره .

دیدم در این خاطرات ، نوروز تکرار ریحون های بی باغچگی منه.

گفتم دلخوشی ها رو نذر این نوشته کنم :

دلخوشی ما، دل بریدن از نگاه هایی است که به آینه ها ختم نمی شن و تکفیر گیسوانی ست که با اقاقی های وحشی بافته نشدن. دلخوشی ما، انکار پریشانی ماهه و ایمان بی دریغ به شانه های خورشید که برادر منه و خواهر صمیمی همه !

خواهری که هر روز پاره های دلش رو به آسمون هدیه می ده تا زخم زمین پیرش نکنه . دلخوشی ما خواب های زلالی است که از پنجره و پرنده پره . خوابهایی که خواب هیچ کس رو آشفته نمی کنه و هیچ نگاه هراسونی رو به در نمی کوبه، خوابهایی که در آنها ، هیچ چشمی دلواپس گم شدن نیست ، خوابهایی که عشق حرف مشترک همه ست!

یکسال تموم گفتیم و نوشتیم و هرگز خسته نشدیم و باز می گوئیم و می خوانیدو یاریمان می دهید. سوگند نا نوشته ای یاد کردیم تا به آنچه وظیفه داریم عمل کنیم.

 

نوروز رو با یاد همه شهدا و امام عزیزمون شروع می کنیم و از خداوند می خواهیم که این سال نو به بهار ظهور منجی عالم بشریت (عج) متصل گردد.    یا صاحب الزمان (عج) ادرکنی

 

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 22:54 |

یــــارب

 

از هـمه سـوی جـهـان جلـوۀ او می بینم

جلوۀ اوست جهان کز همه سو می بینم

 

چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل

چـهـرۀ اوسـت کـه بــا دیـدۀ او می بـیـنـم

 

تا که در دیدۀ من کون و مکان آینه گشت

هــم در آن آیـنـه آن آیـنـه رو می بـیـنـم

 

او صفیری که زخاموشی شب می شنوم

وآن هیاهـو که سـحر بر سـر کـو می بینم

 

چـون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل

آن نگارین همه رنگ و همه بو می بینم

 

تایکی قطره چشیدم منش از چشمۀ قاف

کـوه در چـشمه و دریـا بـه سبو می بینم

 

زشتیی نیست به عالم که من از دیدۀ او

چـون نـکو مـی نگرم جمـله نـکو می بینم

 

با که نسبت دهم این زشتی و زیبایی را

کـه مـن این عشوه در آییـنۀ او می بینم

 

در نـمـازنـد درخـتـان و گــل از بــاد وزان

خم به سرچشمه و در کار وضو می بینم

 

جوی را شَدّه یی از لؤلؤ دریای فلک

باز دریای فلـک در دل جـو می بینم

 

ذره، خشتی که فراداشته کیهان عظیم

بــاز کـیـهـان به دل ذره فـرو می بـیـنـم

 

غنچه را پیرهنی کز غم عشق آمده چاک

خــار را سـوزن تـدبـیـر و رفــو می بـیـنـم

 

بـا خیـال تو که شب سـر بنهـم بر خارا

بستر خویش به خواب از پر قو می بینم

 

با چه دل در چمن حسن تو آیم که هنوز

نـرگس مست تـو را عربده جـو می بینم

 

این تن خسته زجان تا به لبش راهی نیست

کـز فــلـک پنـجۀ قـهـرش به گلـو می بـیـنـم

 

آسمان راز به من گفت و به کس باز نگفت

شـهـریـار این هـمـه زان راز مگـو می بینم

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت 0:3 |

 

السلام علیک یا حبیب الله

السلام علیک یا ابامحمد الحسن بن علی

السلام علیک یا حجج الله

 

از جرعه ی آب ، آتش افروخته اند **** وز زهر جفا جان حسن سوخته اند

تا ثبت شود غربت او در تاریخ      ****  تیر و تن و تابوت به هم دوخته اند

 

محبوب رضاست هرکه دل ریش تراست ***از کعبه صفای آن حرم بیشتر است

آنجاست مطبی که ندارد نوبت *** هردل که شکسته تر بود پیش تراست

 

شهادت خاتم الانبیاء ، رحمة للعالمین (ص) ، امام حسن مجتبی (ع) و امام رضا (ع) بر همه شیعیان تعزیت باد.

 

بیان شیرین و سخن دلنشین رسول خدا    شفا بخش ترین دوای دل های خسته ای است که در پی دلیل راه و رهنمای کمال ، سرچشمه ی خورشید را جستجو می کنند.

 

" همانا دل ها نیز به سان بدن ها خسته می شوند. پس برای رفع خستگی دل طرفه حکمت هایی بجویید."  (نهج البلاغه)

 

پیامبر اکرم (ص) به برادرشان علی (ع) فرمودند :

ای علی !  بدترین ، مردمان کسی است که آخرتش را به بهای دنیایش و بدتر از او کسی است که آخرت خود را به دنیای دیگران بفروشد.

 

پند پیامبر نقد عمر است ؛ چه این عمرها به تجربت ما کفایت نیست و خوش آن که در جوانی قدر رسالت را شناخت و پندار او را شنید و گل های رنگ رنگ از شاخ مراد چید.

 

الهی ، پیشانی بر خاک نهادن آسان است ، دل از خاک برداشتن دشوار است.

الهی ، ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد در ( tPöqtƒ ’n?ö7è? ãÍ¬!#uŽœ£9$#  ) چه کنیم ؟

یا حق .....

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت 18:26 |